|
گاهنامه ای از همه مسائل!
|
مهربان خداي من :
چشم به آسمان دوخته ام و آمدن و رفتن اين روزها را به نظاره نشسته ام ....
خداي من
مي داني كه اكنون بيش از هر زمان ديگر محتاج نگاه تو هستم ...
خدايا
چشم به آسمان دارم و تو خوب مي داني كه هنوز اميدم را به معجزه اي از جانب تو از دست نداده ام ...
من هنوز هم به معجزه اعتقاد دارم ... آري من هنوز هم در اين هياهوي غريب و دلگير به معجزه اي از جانب تو دلخوش دارم ...
مهربان خداي من حوض چشمان مرا به آب پاك كرامت ات لبريز ساز
امشب خيلي اتفاقي به يك جمع دوستانه و كوچك دعوت شدم ..در اين محفل هر كس براي حضرت مهدي (عج) چيزي مي خواند يا مطلبي را ذكر مي كرد
من اما بي هنر بودم و تنها گوش مي كردم ...
يكي از دوستان در ميان جمع داستاني را نقل كرد كه براي من تازگي داشت و عجيب دلنشين بود ...
مي گفت :
قبل از ظهور حضرت موسي مردمان خداپرست به خاطر جور و ستم فراوان فرعون براي ظهور پيامبر وعده داده شده دعا مي كردند ...
در اين ميان شبي پيرزني به دليل رنج و محنت فراوان به ستوه آمد و به درگاه خدا ناله كرد و در حالي كه شديدا مي گريست از خداوند ظهور پيامبر زمان را طلب نمود
گويند خداوند تنها به خاطر دعاي آن پيرزن ۷۰ سال ظهور حضرت موسي را به جلو انداخت ..
وقتي اين داستان راشنيدم دلم عجيب گرفت ..
چقدر مولايمان غريب است...
الهم عجل لوليك الفرج
اللهم صل علي محمد و ال محمد و عجل فرجهم